سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

دلنوشته

صفحه خانگی پارسی یار درباره

حدیث بی قراری

بیقراری ات را چون شهره ای شراب مذاب بریز کف دست من!

عزیزکم تو میدانی که سالهاست در این سرزمین بارانی به یک قطره از آه عاشقانه ات محتاجم:-) 

به نفس هایت...

به نفس هایت وقتی اسمم را صدا می کنی!

تو میدانی همیشه احتمال زلزله هست ولی زلزله ی نفس های تو دیگر احتمال نیست...

سبز آب کبود من ...

بیهوده نیست ...

بیهوده نیست که بر گسل های دلت خانه ساخته ام!!!

از سر اتفاق هم نیست!!!

حدیث بی قراری است...

و همین حرف ساده که با صدای تو دلم می لرزد...

همین که صدایم می کنی ،همه چیز جهان یادم می رود...

یادم می رود که جهان روی شانه من است...

یادم می رود سر جایم بایستم !!!

پابه پا می شوم !

زمین می لرزد...