سفارش تبلیغ
صبا

دلنوشته

صفحه خانگی پارسی یار درباره

غروب جمعه...

    نظر

دلتنگی ساعت و لحظه سرش نمی شود..

جان دلم!

جمعه برای من تمام آن لحظاتی است که از تو بی خبرم...

تمام آن لحظاتی که حالم را نمی پرسی...

تقویم روی میز غروب جمعه را نشانم می دهد...

همین دیشب

همین صبح

همین حالا

همین حالا که تصویر چشمانت رهایم نمی کند...


تورا می خواهم

    نظر

تورا میخواهم و عشق تورا بسیار می خواهم

تورا من بارها و بارها،هر بار می خواهم

اگر"تبم" باشی و بروی سر ویران شود عشقت

فدای جان خود، در زیر این آوار می خواهم

زلیخای هوایت،یوسفم را کرده زندانی

مجازات مهیب و سخت پوتیفار می خواهم 

پلنگ چشمهایت حمله برده سوی قلب من 

برای صید آنها، عشقی از رگبار می خواهم

پریش زلف های بیقرارت، کافرم کرده

برای با تو بودن بستن زنار می خواهم


خسرو شکیبایی

    نظر

به قول خسرو شکیبایی:

حال همه ما خوب است اما

تو باور نکن ...

میدانی هر قلبی "دردی" دارد ،

فقط نحوه ابراز آن متفاوت است.

برخی آن را در چشمانشان، پنهان می کنند

و برخی در لبخندشان...


دیالوگ

    نظر

حشمت فردوس حرف قشنگی زد،گفت:

اونایی که فکر میکنن خیلی بزرگن، گول سایه شونو میخورن؛

نمی دونن که سایه‌ی بزرگشون مال غروب آفتابه...

آهای آدمایی که فکر می کنین خیلی گنده اید! 

یه روز هم آفتاب شما غروب می کند ،به فکر اونجاش هم باشید...


بخواب ای آسمون ...

    نظر

بخواب ای آسمون امشب،که من بیدار بیدارم

یه امشب دل به من بسپار،که من جای تو می بارم

بخواب ای آسمون امشب،که من دربند تقدیرم

ببین دلتنگ دلتنگم،دارم از غصه میمیرم

توکه تنها نمی مونی،تو قلبت ماه و خورشیده

ولی من بی کس و تنهام،یکی ماهم رو دزدیده

دلم بارونیه دریا بود،ولی آتش به دریا زد

یکی رفت پیش عشق من،خودش رو جای من جا زد

حالا از چشم بارونیم،شبا هی غصه میباره

تو خوش باش آسمون هر شب،که ماه تنهات نمی ذاره 


دلقک

    نظر

مردی نزد روانپزشکی رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت...

روانپزشک گفت:

در شهر دلقکی است که مردم را می خنداندو شاد می کند!

نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی...

مرد لبخند تلخی زد و گفت :

" من همان دلقکم"


قایقی ساخته ام...

    نظر

قایقی ساخته ام...

به آب انداختمش...

خودم اینجا تک و تنها...

درمیان لحظه های سرد و گرم زندگی...

درمیان جست و خیز قایقی بی سر نشین...

خیره به بادی که بیاید ببرش...

قایقی ساخته ام...

به آب انداختمش...

شاید اینبار تو باشی ناخدا...

شاید این بار بیایی با او...